تبلیغات
ایران فردا - پست های زندگی نامه بزرگان
ایران فردا
ایرانی آزاد برای تمامی ایرانیان
شنبه 3 شهریور 1386

مهدی اخوان ثالث

شنبه 3 شهریور 1386

نویسنده :علیرضا

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران،  در اسفند ماه سال 1307 در توس مشهد به دنیا آمد . پدرش عطار و زاده نهرج یزد بود كه بعدا به مشهد كوچ كرده بود. اخوان نخست به  موسیقی روی آورد ولی با منع پدرش كم كم به سوی شعر رفت. نخستین شعرش را – سه قطره با داستان دوستی ها - در مشهد در حدود هفده سالگی سرود. در همین دوران نصرت منشی باشی استاد كهنسال انجمن ادبی مشهد تخلص " امید" را برای اخوان انتخاب كرد كه تا آخر حیات با او ماند.

در 1326رشته آهنگری هنرستان مشهد را تمام كرد و در همین رشته كار كرد. سال بعد به تهران آمد و آموزگار شد. در 1329 با ایران اخوان ثالث(دختر عمویش) ازدواج كرد و در 1330 اولین مجموعه او به نام "ارغنون""چاپ گردید.   

  دهه بیست، دهه پایان اختناق بیست ساله رضاشاهی و اوج فعالیت سیاسی در ایران بود. اخوان نیز به فعالیت های سیاسی روی آورد تا آنجا كه در سال 1330 سرپرستی صفحهء ادبی روزنامه "جوانان دمكرات" به عهده او گذاشته شد. همینجا بود كه با شاعران جوان آن‌روز چون سیاوش كسرایی، سایه، احمد شاملو،  نصرت رحمانی و دیگران آشنا شد. در سال 1332 پس از كودتای نظامی دستگیر و مدتی زندانی شد و تولد نخستین دخترش به‌نام لاله را در زندان جشن گرفت. 

پس از آزادی از زندان در 1336 به كار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد. بعدها در رادیو وتلویزیون و در برخی دانشگاه ها ادبیات را تدریس كرد. پس از انقلاب به عضویت شورای هنرمندان و نویسندگان ایران درآمد. در سال 1360 اخوان ثالث كه صمیمانه از انقلاب دفاع می كرد بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد و این محرومیت تا آخر حیات او ادامه یافت.

در 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای نخستین بار به خارج رفت و چند ماهی پس از بازگشت از سفر در روز یكشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر تهران درگذشت و پیكرش در جوار آرامگاه فردوسی به خاك سپرده شد.




دوشنبه 29 مرداد 1386

دکتر حسین فاطمی

دوشنبه 29 مرداد 1386

نویسنده :علیرضا

دکتر حسین فاطمی

 

مردی که سه بار در خون خود غلطید

 

 

 

روز 23 بهمن 1330 مرحوم دکتر حسین فاطمی به منظور بزرگداشت محمد مسعود بر سر مزار او حاضر شد و با چشمی گریان آغاز به سخن نمود. او گفت: «گلوله ای که مغز مسعود را پریشان کرد، ایران را تکان داد...»

هنوز این جمله به پایان نرسیده بود که صدای شلیک گلوله ای رشته کلام وی را پاره کرد و او در خون خود غلتید. در راه انتقال به بیمارستان، فاطمی گفت: «دیدید بالاخره انگلیسی ها مرا کشتند!»

بعد از ترور، او در اولین سرمقاله «باختر امروز» نوشت: «این گلوله اینتلیجنت سرویس بر پایداری و استقامت من صد چندان افزود و مرا درراه خدمت به میهن عزیزم سرسخت تر و آهنین تر و فداکارتر نمود...»

اما کسانی که فاطمی را ترور نمودند نه انگلیسی بودند و نه مأمور اینتلیجنت سرویس! ضارب فاطمی نوجوانی از گروه فدائیان اسلام بود که مأموریت این ترور را بر عهده داشت. حال این پرسش در ذهن خطور می کند که فاطمی با داشتن تفکرات ملی گرایانه اش، علاوه بر استعمار انگلیس منافع چه کسانی را به خطر انداخته بود که اینچنین مورد غضب قرار گرفت و چه کسانی در پس این پرده سود می بردند؟

«ملت ایران، مردنی نیست. این تازیانه ها، این دلقک بازی ها و این خفقان ها، افکار او را بیشتر بیدار می کند. مطمئن باشید که ما این قدرت را داریم که ملت را آنچنان حاضر و آماده سازیم تا این مقام را از دزدها بگیرد و سزای بدکرداران را بدهد. برای اجرای این خواسته ی برحق آماده شوید و بدانید که قدرت و ثروت هر وزیر و وکیل، از ملت ایران است، پس چرا باید بگذاریم که آن ها برخلاف میل و اراده ی ما قدم بردارند و یا بخواهند افکار پوچ و بی معنی خود را بر ما تحمیل کنند؟ ما باید مرد و مردانه و بدون بیم و هراس از زور و استبداد، با یک حرکت سریع، موجودیت خود را عیان کنیم و آن ها را از بساط حکومت برانیم و سروکارشان را به چوبه ی دار حوالت دهیم.»

فاطمی، در حالی که چشم واقع بین خود را بر افقی نه چندان روشن دوخته بود، امیدها و آرزوهای سیاسی اش را در قالب سئوالاتی ریخت که تا زنده بود پاسخی برایشان نیافت: آیا ایران می تواند از امنیت و سکون فردا بهره ور شود یا اینکه حس جاه طلبی زمامداران و تشتت آزادیخواهان، بر سیه روزی و فلاکت و بدبختی این مردم خواهد افزود و باز هم اراده ی مردم، زیر برق سرنیزه، نابود خواهد شد؟

 

«ولی من به دیکتاتور هشدار می دهم که برای خفقان افکار، دست و پا نکند و به فکر فشار بیشتر نباشد زیرا هرچه زنجیرهای تازه بر گردن مردم بگذاری، ما بیشتر این جنب و جوش را مذبوحانه می دانیم و می بینیم که دست های نیرومند اجتماع، برای انتقام گرفتن، به طرف تو دراز است.»

«از یاد نبرید که با این وجود، آزادیخواهان وروشنفکران و طبقه ی حساس و لایق این مملکت، تازه روزهای اول این مبارزه را طی می کنند و مسلماً ما می دانیم که این غارتگری ها، بیدادگری ها و دیکتاتوری ها که ایران را تا لب پرتگاه نیستی برده، عواملی داشته و دست های جنایتکاری وجود داشته که چنین ایام تیره و تاری را برای ما به وجود آورده است. اما ما زنده ی انقلاب هستیم و ما از میان دریای خون رسته ایم و ما مولود اندیشه ی بشری هستیم و نمی گذاریم کشورمان به سوی بربریت و امتیازات قرون وسطایی پیش برود.»

اما این پرسش در تاریخ باقی ماند که ترور کنندگان فاطمی چگونه خود را برای انجام چنین عملی توجیه کردند، آن هم با آن که وابسته به اقشار مذهبی جامعه بودند و نیک می دانستند که فاطمی در ستیز با هجوم استعمارگران خارجی جانانه مبارزه می کند و حداقل در این نکته هم سو با آنانی است که ورود اجنبی با ایران را مترادف بی دینی می دانستند. مرحوم فاطمی در گفت و گویی در مرداد 1332 در لاهه، به این پرسش این گونه پاسخ می گوید: «غرب عامداً خطر حزب توده را بزرگ جلوه می دهد تا گروه های محافظه کار ایران را ترسانده و به این ترتیب در موقع مناسب از این ترس برای مداخله خود در سیاست داخلی ایران استفاده کند»

و در جای دیگر خطاب به ملت ایران می گوید:«از آن روز که پادشاه بخت برگشته ی صفوی-شاه سلطان حسین- تقدیر را در تقویم تاج و تخت ایران دخالت داد و به جای اینکه سرنیزه و شمشیر در دیده ی خصم بنشاند، به جادوگر و دعانویس متوسل شد، این شکست، تو را افسرده و غمگین کرده و روح تو، نبوغ تو، شخصیت تو و غرور تو را شکسته است.»

ولیکن این آخرین بار نبود که دکتر فاطمی در معرض هجوم قرار گرفت. بعد از کودتای 28 مرداد و به دنبال آن دستگیر شدن او، هنگام خروج از شهربانی و قبل از آن که در معیت مأموران سوار بر اتومبیل شود، شعبان جعفری (مشهور به شعبان بی مخ) به کمک نوچه هایش به او حمله ور شدند. مأموران مراقب او در کناری به نظاره ایستادند تا کار فاطمی تمام شود. در این هنگام خواهر دکتر فاطمی خود را حایل میان برادر و اوباش کرده و از شانزده ضربه چاقو ده ضربه را به جان می خرد و تنها شش ضربه به دکتر فاطمی اصابت می کند. او فریاد می زند: مردم! حسین مرا کشتند، فاطمی را کشتند!

فاطمی در کنار خواهرش به خون می غلتد. ضربه های چاقوها به همان نقطه بدن اصابت کرده بود که در بهمن سال 1330 با گلوله مجروح شده بود. وحشی بخشیده شد، اما هند جگرخوار کماکان در عطش انتقام بود.

وقتی برای سانسور بیشتر و به کار بردن تیغ استبداد علیه مطبوعات، قانون سنگینی وضع شد، فاطمی نوشت: هیئت حاکمه ی ایران خیال کرد با گذرانیدن یکی از سنگین ترین قوانین مطبوعاتی دنیا می تواند جلوی قلم های آزاد را که در حلقه ی بندگی پول، زور و غیره در نمی آیند، بگیرد و فساد و خرابی و بدبختی موجود ملت ما را مکتوم نگاه دارد، غافل از اینکه قوه ی روزنامه را هیچ کس و هیچ چیز جز دنائت و کوته نظری خود صاحبان قلم نمی تواند بشکند.

همه ی دیکتاتورها که طلوعشان با جلال و جبروت و غروبشان با خفت و ذلت و خواری است، مطبوعات را خار راه خودشان می دانند، ولی روزنامه ها، تا دم قبر، آن ها را بدرقه خواهند کرد.

در آخرین روزهایی که دکتر فاطمی از بیمارستان به زندان منتقل شد، ضربان قلبش 90، فشار خونش 5/7 و حرارت بدن او بین 38 و 39 درجه بود. پزشکانی که ناظر وضعیت او بودند، لزوم عمل جراحی را به دادستان وقت گوشزد کردند، اما دادستان اهمیتی به این نظریه نداد، چرا که دکتر ایادی مفتقد بود، دکتر فاطمی سالم است! فاطمی را در حالی که روی برانکارد دراز کشیده بود، به سالن دادگاه منتقل کردند. او از درد به خود می پیچید، ولی با این حال تلاش نمود که دفعیات خود را به دادگاه ارائه دهد. او خطاب به محاکمه کنندگان می گوید: «از شما می پرسم که آیا این حالت و وضعیت من برای محاکمه و دادگاه مناسب است؟ و آیا در جاهای دیگر هم که دعوی آزادی و دموکراسی دارند و رژیم خود را رژیم پارلمانی می نامند، با یک نفر جانی قاتل آدم کش و هرچه دیگر اسمش را می خواهید بگذارید، این طور معامله می کنند؟

آقایان! خدای ناکرده ما متهم سیاسی هستیم! بلای سیاسیت مشرق زمین استعمار زده، ما را به این روز انداخته است...چطور ممکن است تمام احساسات و عواطف بشری را فراموش کرد؟ اسیر دست بسته ای را برده اند، به ضربات چاقو سپرده اند، به قول مقامات دولتی از جیب تماشاچیان چاقوی ضامن دار بیرون آمده و بر پشت و پهلو و شکم او فرود آمده است...

دکتر فاطمی به دفاعیات خود ادامه داد و دادگاه با تمام فراز و نشیب هایش به پایان رسید. او محکوم به اعدام شد. فاطمی دو بار از میان خون برخاسته بود، پس این بار باید او را به گونه ای در خون خود غلتاند که هرگز از جا برنخیزد.

ساعت چهار و هفت دقیقه بامداد صبح روز چهارشنبه نوزدهم آبان 1333 تیمور بختیار فرماندار نظامی و سرتیپ آزموده دادستان ارتش، حکم اعدام دکتر حسین فاطمی را به وی ابلاغ کردند. آزموده گفت: «اگر وصیتی دارید بفرمایید! شما که مکرر می گفتید من از مرگ اِبایی ندارم و مرگ حق است». فاطمی پاسخ داد: «آری آقای آزموده! مرگ حق است و من از مرگ ابایی ندارم. آن هم چنین مرگ پُر افتخاری! من می میرم که نسل جوان ایران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارند جاسوسان اجنبی بر این کشور حکومت نمایند. من درهای سفارت انگلستان را بستم، غافل از این که تا این دربار هست، انگلستان سفارت لازم ندارد.»

دکتر غلامحسین مصدق در خاطرات خود نقل می کند: «حسین شهشهانی که زمانی ریاست دفتر وزیر دادگستری (الهیار صالح) در کابینه ابراهیم حکیمی را بر عهده داشت، به دلیل وطن دوستی و خوش نامی مورد احترام روحانیون بود. صالح و دکتر شمس الدین امیرعلایی او را به حضور آیت الله بروجردی فرستادند تا نزد شاه وساطت کند و مانع از اعدام دکتر حسین فاطمی شود.

آیت الله بروجردی می گوید: «انگلیسی ها نسبت به او کینه دارند، شاه هم ضعیف است، نمی شود کاری کرد.»

هنگامی که دکتر فاطمی را برای اعدام می بردند، آزموده می گوید که اگر درخواستی داری بیان کن! فاطمی پاسخ می دهد: «خواسته های من دیدن خانواده، ملاقات با دکتر مصدق و صحبتی با افسران است». آزموده در پاسخ می گوید: هنوز هم دست از سر این مرد برنمی داری؟

آنچه مسلم بود اینکه دکتر فاطمی حدود چهل روز غذا نخورد و پزشکان با آمپول او را زنده نگه داشتند تا برای یک محاکمه ی نظامی زنده بماند و شاید بتوانند از زبان او به نفع رژیم پهلوی برای ارائه به جهان، چیزی بیرون بکشند، ولی فاطمی کسی نبود که ندامت نامه بدهد و لذا استعمار و دربار وابسته، با شکست و بدنامی، این قهرمان ملی را به جوخه ی آتش سپردند. برای آزاد مردی چون فاطمی، مرگی غیر از شهادت، کوچک بود.

در آخرین مرحله و قبل از اجرای حکم، فاطمی می گوید: «...من دِین خود را به ملت ستمدیده و استعمارزده ایران ادا کرده ام و امیدوارم سربازان مجاهد نهضت همچنان مبارزه را ادامه دهند...»

هشت گلوله از دهانه لوله ی تفنگ چهار مأمور شلیک می شود و دو تیر به قلب او اصابت می کند. سرانجام سینه گرم فاطمی برای سومین بار از 23 بهمن 1330 تا 19 آبان 1333 هدف قرار گرفت.

 




چهارشنبه 24 مرداد 1386

زندگی نامه دکتر محمد مصدق

چهارشنبه 24 مرداد 1386

نویسنده :علیرضا

زندگی نامه دکتر محمد مصدق

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجری شمسی در تهران، در یک خانواده اشرافی بدنیا آمد. پدر او میرزا هدایت الله معروف به " وزیر دفتر " از رجال عصر ناصری و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوهً عباس میرزا ولیعهد و نایت السلطنه ایران بود. میرزا هدایت الله که مدت مدیدی در سمت " رئیس دفتر استیفاء " امور مربوط به وزارت مالیه را در زمان سلطنت ناصرالدین شاه به عهده داشت، لقب مستوفی الممالکی را بعد از پسر عمویش میرزا یوسف مستوفی الممالک از آن خود می دانست، ولی میرزا یوسف در زمان حیات خود لقب مستوفی الممالک را برای پسر خردسالش میرزا حسن گرفت و میرزا هدایت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ میرزا یوسف، ناصرالدین شاه میرزا هدایت الله را به کفالت امور مالیه و سرپرستی میرزا حسن منصوب کرد.

میرزا هدایت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترین آنها بود. هنگام مرگ میرزا هدایت الله در سال 1271 شمسی محمد ده ساله بود، ولی ناصرالدین شاه علاوه بر اعطای شغل و لقب میرزا هدایت الله به پسر ارشد او میرزا حسین خان، به دو پسر دیگر او هم القابی داد، و محمد را " مصدق السلطنه " نامید. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکیش می نویسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم میرزا حسین وزیر دفتر اختلاف پیدا کرد، با میرزا فضل الله خان وکیل الملک منشی باشی ولیعهد ( مظفرالدین شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبریز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در تبریز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدین شاه بر تخت سلطنت به سمت منشی مخصوص شاه تعیین شده بود، به تهران آمد. 

مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستین سالهای خدمت در مقام مستوفی گری خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواریخ چنین می نویسد: " میرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفی و محاسب خراسان گویند، لیکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابدانی این طفل یک شبه ره صد ساله می رود. این جوان بقدری آداب دان و قاعده پرداز است که هیچ مزیدی بر آن متصور نیست. گفتار و رفتار و پذیرائی و احتراماتش در حق مردم به طوری است که خود او از متانت و بزرگی خارج نمی شود، ولی بدون تزویر و ریا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجای می آورد و نهایت مرتبه انسانیت و خوش خلقی و تواضع را سرمشق خود قرار داده است". 

مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولین انتخابات دوره مشروطیت نامزد وکالت شد. او به نمایندگی از طبقه اعیان و اشراف اصفهان در اولین دوره تقنینیه انتخاب گردید؛ ولی اعتبار نامه او بدلیل این که سن او به سی سال تمام نرسیده بود رد شد. 

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و در این مرحله به اخذ درجه دکترای حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ایران با آغاز جنگ جهانی اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ایران مصدق السلطنه با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی گری خراسان داشت به خدمت در وزارت مالیه دعوت شد.  دکتر مصدق قریب چهارده ماه در کابینه های مختلف این سمت را حفظ می کند تا اینکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزیر وقت مالیه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت مالیه استعفا می دهد و هنگام تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا می شود. 

دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سویس که آنرا " وطن ثانوی " خود می خواند می نویسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بین ایران و انگلیس منعقد گردید.... تصمیم گرفتم در سویس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قلیلی هم کالا که در ایران کمیاب شده بود خریده و به ایران فرستادم؛ و بعد چنین صلاح دیدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را ندیده بودند به ایران بیایم و بعد از تصفیه کارهایم از ایران مهاجرت نمایم. این بود که همان راهی که رفته بودم به قصد مراجعت به ایران حرکت نمودم..."  دکتر مصدق سپس شرح مفصلی از جریان مسافرت خود از طریق قفقاز به ایران داده و از آن جمله می نویسد چون کمونیستها بر این منطقه مسلط شده بودند، به او توصیه کرده بودند که دستهایش را با دوده سیاه کند تا کسی او را سرمایه دار نداند! دکتر مصدق اضافه می کند " به دستور ژنران قنسول ایران در تفلیس اتومبیلی تهیه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکی برساند و از آنجا از طریق دریا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلی ) شویم. ولی چند ساعتی قبل از حرکت خبر رسید که کمونیستها دربند را تصرف کرده اند که از این طریق نیز مایوس شدم  و چون ناامنی در تفلیس رو به شدت می گذاشت از همان خطی که آمده بودم به سویس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سویس، مشیرالدوله که به جای وثوق الدوله به نخست وزیری انتخاب شده بود، تلگرافی بعنوان مصدق السلطنه به سویس فرستاد و او را برای تصدی وزارت عدلیه به ایران دعوت کرد. دکتر مصدق تصمیم گرفت از راه بنادر جنوب به ایران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ایران از طریق بندر بوشهر، پس از ورود به شیراز بر حسب تقاضای محترمین فارس و والیگری ( استانداری ) فارس منصوب شد و تا کودتای سوم اسفند 1299 در این مقام ماند و برای ایجاد امنیت و جلوگیری از تعدی قدمهای موثری برداشت.

با وقوع کودتای سید ضیا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصیت سیاسی ایران بود که دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود مستعفی گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولی بنا به دعوت سران بختیاری به آن دیار رفت تا کابینه سید ضیا پس از 100 روز ساقط گردید.

با سقوط کابینه ضیا، وقتی قوام السلطنه به نخست وزیری رسید، دکتر مصدق را به وزارت مالیه ( دارائی ) انتخاب نمود که با قبول شرایطی همکاری خود را با دولت جدید پذیرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روی کار آمدن مجدد مشیرالدوله وقتی از مصدق خواسته شد که با سمت والی آذربایجان با دوت همکاری کند، با این شرط که ارتشیان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 این ماموریت را پذیرفت، ولی در اواخر کار بخاطر سرپیچی فرمانده قشون آذربایجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزیر جنگ وقت، از این سمت مستعفی گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابینه مشیرالدوله به سمت وزیر خارجه انتخاب شد و با خواسته انگلیسیها برای دو ملیون لیره که مدعی بودند برای ایجاد پلیس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکی را بر دست وزیر مختار انگلستان ریخت.

پس از استعفای مشیرالدوله، سردار سپه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق از همکاری با این دولت خودداری ورزید.

دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواری ملی به وکالت مردم تهران انتخاب و در همین زمان که با صحنه سازی سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزیر فعلی به مقام پادشاهی رسید، او قاطعانه با این انتخاب به مخالفت برخاست. زمانیکه عمر مجلس ششم به پایان رسید و رضا شاه با دیکتاتوری مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسی را خواند، دکتر مصدق طی سالیان دراز خانه نشین شد و در اواخر سلطنت پهلوی اول که همه رجال سابق یا از بین رفته بودند و یا دست بیعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولی پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ایران بوسیله قوای روس و انگلیس، از سلطنت برکنار گشت و به آفریقای جنوبی تبعید گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت.

دکتر مصدق در انتخابات شور انگیز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار دیگر در مقام وکیل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجلیل تمام ملت ایران قرار گرفت.

در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزیر ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگلیسیها بتوانند قرارداد تحمیلی سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ایران را از نفت جنوب ضایع می ساخت، در دولت ساعد مراغه ای تنفیذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومی مقصود انگلیسیها تامین نشد و عمر مجلس پانزدهم  سر رسید. در همین دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وی اقدام به پایه گذاری جبههً ملی ایران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگلیسی ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمایت شاه و دربار صندوقهای ساختگی آرا تهران باطل شد و هژیر وزیر دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسید و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهی از یارانش که هنوز دو سه نفری از آنها راه خیانت در پیش نگرفته بودند، بمجلس راه یافتند؛ که در همین مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملی شدن صنایع نفت جنوب به رهبری دکتر مصدق تصویب شد و اندکی بعد در شور و اشتیاق عمومی دکتر مصدق به نخست وزیری رسید تا قانون ملی شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد.

در اردیبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکیه به رای اعتماد اکثر نمایندگان مجلس به نخست وزیری رسید. نخستین اقدام دکتر مصدق پس از معرفی کابینه، اجرای طرح ملی شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح شکایت مزبور در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت. در بازگشت به ایران سفری نیز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهای ارتشیان و دربار به تشنج کشید و کار بجایی رسید که پس از انتخاب 80 نماینده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه های باقی مانده را صادر کرد. 

دکتر مصدق برا ی جلوگیری از کارشکنیهای ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که این درخواست از طرف شاه رد شد. به همین دلیل دکتر مصدق در 25 تیرماه 1331 در مقام نخست وزیری استعفا میکند. 

یکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزیری انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود. 

مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق شدیدا خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات و قیامهای پیوسته در حمایت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گردیدند، و در 30 تیر 1331 دکتر مصدق بار دیگر به مقام نخست وزیری ایران رسید.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش تصمیم به اجرای طرح توطئه ای بر علیه مصدق کردند تا او را از بین ببرند. نقشه از این قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است ( برای اطلاعات بیشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ایشان مراجعه کنید). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگیری از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وی را بقتل برسانند. ولی از آنجائیکه مصدق از نقشه اطلاع یافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. 

سرتیپ افشار طوس رئیس وفادار شهربانی دکتر مصدق، بوسیله عمال دربار و افسران اخراجی به طرز وحشیانه ای بقتل رسید. 

بعلت اختلافات شدید مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفای بسیاری از نمایندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاری همه پرسی در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه پرسی که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنین جدا بودن محل صندوقهای مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسیاری از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال یافت. 

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه ای که سازمانهای جاسوسی آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق کشیده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئیس گارد سلطنتی خویش، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی تحویل دهد. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت عده ای از وزرای دکتر مصدق گشتند. ولی نیروهای محافظ نخست وزیری با یک حرکت غافلگیر کننده رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتای 25 مرداد به شکست انجامید.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتین آمریکا و انگلیس با اجرای نقشه دقیقتری دست به کودتای دیگری علیه دولت ملی دکتر مصدق زدند که اینبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در این روز سازمان سیا با خریدن فتوای برخی از روحانیون و همچنین دادن پول به ارتشیان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خیابانها کشانید. بدلیل خیانت رئیس شهربانی و بی توجهی رئیس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین گارد محافظ نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولی دکتر مصدق موفق شد به همراه یاران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسایه پناه ببرد. در این کودتا گروهی از یاران سابق دکتر مصدق نیز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاری نمودند! همچنین شایان ذکر است که اعضای حزب کمونیست توده که در روزهای 26 و 27 مرداد به بهانه هواداری از دکتر مصدق دست به اغتشاشات می زدند، در روز 28 مرداد هیچ عملی بر ضد کودتای آمریکائیان انجام ندادند. 

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری ژنرال زاهدی تسلیم کردند. 

در دادگاهی نظامی، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتای 25 و 28 مرداد چهره کودتاچیان را نزد جهانیان رسوا ساخت. در پایان دادگاه وی را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعید گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن 84 سالگی درگذشت و دکتر مصدق را بیش از پیش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن 84 سالگی دار فانی را وداع گفت. پیکر مطهر وی در یکی از اتاقهای خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

یادش گرامی




چهارشنبه 27 تیر 1386

كودكی فردوسی و شكل گیری شاهنامه

چهارشنبه 27 تیر 1386

نویسنده :علیرضا


كودكی فردوسی و شكل گیری شاهنامه

فردوسی در طبران طوس به سال 329 هجری بدنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولایت مکنتی داشت. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی نداریم؛ اینقدر معلوم است که در جوانی از برکت درآمد املاک پدر بکسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی افتاده است. همانطور كه گفته شد وی دوران کودکی و جوانی را در خانواده ای که همه دهقان و ایرانی پاک نژاد بودند؛ در فضایی سرسبز و آرام به تحصیل علم و ادب گذراند. علاقه او به داستان های كهن باعث می شد تا گهگاه طبع خود را در سرودن تاریخ ایران قدیم آزمایش كند اما در آن زمان هیچ کس باور نمی کرد که این سروده های پراکنده ادامه یابد و به یک اثر عظیم حماسی به نام «شاهنامه» تبدیل شود.

نگرانی فردوسی

بزرگ ترین لذت بزرگان علم و ادب زمانی است که بتوانند نتیجه تلاشهای علمی و ادبی خود را ببیند و آثاری گران سنگ و ارزشمند از خود به یادگار گذارند. همچنین بزرگ ترین نگرانی آنان هنگامی است که موانع و مشکلاتی خواسته یا ناخواسته در این راه پیش آید و نتوانند کار بزرگی را که آغاز کرده اند به پایان برند. فردوسی نیز چنین بود. او همیشه این نگرانی و دغدعه خاطر را داشت که مبادا او هم همانند دقیقی که چهل سالگی از دنیا رفت با مرگی نا به هنگام روبه رو شود و نتواند کار بزرگی را که با عشق و علاقه آغاز کرده به فرجام رساند؛ از این رو از خداوند می خواست که آن قدر زنده بماند که بتواند شاهنامه را که خود آن را «نامه شهر یاران پیش» نامیده بود به نظم درآورد.


ادامه مطلب