(نامه محرمانه و مستقیم به خدا!)
سه شنبه 9 تیر 1388
خدایا! تو را هم «فیلتر» كرده اند؟
خدایا!
من
از ایران برایت نامه می نویسم! نمی دانم اینها تو را هم فیلتر كرده اند یا
نه؟ و این نامه و ایمیل به دستت می رسد یا خیر؟ نمی دانم تو را هم «حصر
خانگی!» كرده اند یا نه؟ نمی دانم تو هم در «بازداشت خانگی!» هستی یا نه؟
آخر قربانت بروم تو دیگر چرا «سكوت» كرده ای؟ اینجا این كسانی كه بر ما
خدایی می كنند، دارند «بیداد» می كنند! به ما گفته اند كه «نایب امام
زمان» و جانشین خدا هستند! ولی طوری رفتار می كنند كه انگار تو كه خدا
هستی، نایب و نماینده اینها در آسمان هستی! ما كه از «سلسله درجات» خدایی
و نایب و امام خبر نداریم، ولی نكند اینها راست می گویند. چون رسما" می
گویند جای خدا نشسته ایم و «خدایی» می كنیم و تو هم كه آن بالاها نشسته
ای،مثل علما و مراجع تقلید «سكوت» كرده ای! خدای بزرگ! قربانت
بروم. آخر چرا تو به این مقام معظم رهبری، چیزی نمی گویی؟ نكند تو را هم
ترسانده یا تهدیدت كرده؟ نكند تو هم بخاطر مصالح خودت به این «مقام عظمای
ولایت» چیزی نمی گویی؟ نكند زبانم لال، ایشان از تو هم «گزكی» یا «آتویی»
یا چیزی دارد كه اگر حرفی بزنی و كاری بكنی، آن گزك و آتو را «رو» می كند؟
خدای
بزرگ! «ندا» به آسمان و به بارگاهت رسید؟ «ندای ما» به آن بالاها رسید؟
چهره خونین و معصومش را دیدی؟ قربانت بروم اگر تو را هم سانسور كرده اند،
اقلا" یك پیغامی چیزی بفرست تا بدانیم «هنوز هستی»! اینجا خیلی از علما و
مراجع تقلید و شخصیتها كه این جنایتها را دیده اند، هنوز هم حرفی نمی زنند
و سكوت كرده اند! نمی دانم این مراجع دارند از سكوت تو «تقلید» می كنند یا
(زبانم لال!) تو داری از اینها تقلید می كنی؟ بالاخره ما اینهمه خمس و
زكات و فدیه به این مراجع معظم تقلید دادیم و اینهمه نماز و روزه و واجبات
انجام دادیم تا این آقایان مراجع در چنین روزهایی زبان در دهان بچرخانند و
از حقانیت دفاع كنند و اجازه ظلم ندهند.
خدای من!
به دوستانم می گویم این نامه را به زبانهای مختلف پیامبران دیگرت
(انگلیسی/عربی/عبری/فرانسوی و...) هم ترجمه كنند و بگذارند روی «فیس بوك»
و «توییتر» تا به زبانهای دیگر هم این پیام را بشنوی. خدای عزیزم آیا
فیلترشكن داری؟ اگر داری برو توی وبلاگ و فیس بوك و این نامه را بخوان! و
بعد به «داد» ما برس. اینها دارند با نام تو و امامانت، ملت را می زنند و
زندان و شكنجه می كنند و جوانهای ما را می كشند و هركسی هم حرفی بزند می
گویند:«امور داخلی ماست و دخالت نكنید»! قربانت بروم! شاید برای تو كه
«خدا» هستی، امور داخلی و خارجی نكنند، تو «سركی» بكش ببین می توانی یك
كاری بكنی؟ حالا اگر كمك هم نفرستادی نفرست! اقلا" یك دیده بان حقوق بشر
بفرست ببیند اینجا چه خبر است؟ خدایا نكند تو هم باور كرده باشی این مردم
معترض «مُشتی خس و خاشاك اند»؟ نكند حرف اینها را باور كرده باشی. اینها
«مردم ایران» هستند كه همیشه عاشق تو بوده اند و هستند. این مردم را
«گروگان» گرفته اند.به دادشان برس.به دادمان برس.
خدای من!
اگر این نامه فیلتر نشد و بدستت رسید، كاری بكن و چیزی بگو تا بفهمیم هستی
و حداقل «ندای ما» به تو رسیده. بعد اگر خواستی مثل علما و مراجع تقلید و
شخصیتهای دیگر، در قبال این جنایتها سكوت كنی، بكن! نوكرتم هستیم!
***
(نامه سرگشاده و غیرمحرمانه به خدا!)
نجــواهای غُربت!
خدایا!
تو
مرا بهتر از خودم می شناسی و بر احوالاتم آگاهی داری. میدانی كه چقدر
كوچكم و توانم چقدر محدود است و میدانی با همه كوچكی، قلم ناچیز خود را
همواره به سوی حق و حقانیت به گردش درآورده ام. از «سیمرغ حقیقت» آویخته
ام، تا مرا به فراز و اوج ببرد. از وقتی همراه سیمرغ حقیقت شده ام، احساس
كوچكی و حقارتم را علاج كرده و دیگر خود را نویسنده حقیری نمی بینم كه
برای آرزوهای كوچك و شهوتهای حقیرش چیز می نویسد. «روح بزرگ حقیقت» دلم را
وسیع كرده و چشمانم را به افقهای بازتری گشوده كه دیگر «من» برایم اهمیت
ندارد. بیان حقیقت برایم «عادت» شده و بسیاری اوقات حتی اگر بیان حقیقت،
باعث خُسران خودم و خانواده ام شده، از اظهار آن كوتاهی نكرده ام. هرچند
هرگز بیشتر از آنچه بضاعت ناچیز یك بشر عادی است، برای خود «رسالتی» قائل
نبوده و نیستم.اما «بیان حقیقت» نمی گذارد از كنار حق كشی و خیانتهای
آشكار با بی توجهی بگذرم و در این راه، گاهی حقوق اولیه بشری ام را نیز از
دست داده ام. و تو شاهد بوده ای و هستی.
خدایا!
تو
سرشت مرا چنین آفریده ای و قطعا" در بارگاهت برای این بنده حقیر، تقدیری و
سرنوشتی معیّن كرده ای. اگر چنین نبود، این «زبان سرخ» را در كام من نمی
كاشتی و مرا به بیان حقیقتهایی كه همواره «سر سبزم» را تهدید كرده است،
وادار و رهنمون نمی ساختی.
تو
شاهدی من نه «درویشم» ونه ادعای بی نیازی و غنا دارم. و نه «شهوت» نام و
شهرت دارم. انسانی میانه ام. خوب میدانی بدنبال نان مختصری برای امرار
معاش بوده ام ولی «بنده مال و ثروت» نبوده ام و كسب مال و جاه و مقام هدفم
نبوده و نیست و قلمم را هم هرگز تملق گوی صاحبان قدرت و مقام نكرده ام. من
نمیدانم چرا سرشت مرا چنین بی میل و بی شهوت نام و نان ساخته ای؟ اما
خوشحالم كه چنین هستم. تو بهتر از همه میدانی كه اولویتهای این بنده
ناچیزت در زندگی، همواره دست یافتن به «جوهره عشق» و «روح حقیقت» بوده كه
گاهی آن را در سیمای یك «كلمه»، یك منظره از طبیعت، یك زن زیبا، یك آفتاب
درخشان، یك زمین مستحكم و یك زمانه سرشار از فتوت و جوانمردی و بخشش و
عاشقی جستجو كرده ام.
میدانی
كه همواره بدنبال نوشتن و «انعكاس زیبایی» در هر چیزی بوده ام كه تو خلقش
كرده ای و من توانسته ام ببینم و از آن انعكاسهای شگفت آور زیباییهای تو،
نوشته ام. گفته ام. و گاهی هم نتوانسته ام بگویم و بنویسم و مانند «گنگی
خوابدیده» در بیان زیباییهایی كه دیده ام، دچار هیجان و لكنت زبان و
درماندگی شده ام. تو خوب میدانی عشق من به زیبایی، منشأ و محّرك اصلی همه
زندگیم بوده و هست. و بخاطر عشق به زیبایی، عاشق تو شده ام و مشغول شده ام
به نوشتن، نقاشی كردن، فیلم ساختن، گفتن، شنیدن.
خدایا!
خوب میدانی «عرصه سیاست» را آلوده تر از آن میدانم كه در آن حیطه وارد شوم
و چیزی بنویسم. ورود من به سیاست هم، صرفا" برای «نقد زشتی های آن» بوده
است. نه از نوشته هایم نردبانی برای خود ساخته ام و نه در گفتن زشتی
كارهای سیاستمداران، لحظه ای درنگ و احتیاط كرده ام. میدانی كه گاهی توپ
سرنوشت نسل من، بی آنكه بخواهیم در حیاط بزرگ سیاست افتاده و دین و اجتماع
و اقتصاد و فرهنگمان، بوی سیاست گرفته و گاهی ناچار شده ایم به سیاسی
نویسی. اما دیده ای كه سیاست را هم از عینك زیبایی و زشتی و حق و باطل
نگاه كرده ام. سیاست برای من در نگاه خیره و زیبای «ندا آقا سلطان» مُرده
و من بارها سیاست را در حین جنایاتی از این دست دیده ام و دامنم را از آن
بركشیده ام.
خدایا!
گاهی به سكینه و آرامشی كه دیگران دارند، غبطه می خورم. گاهی آرزو میكنم
كاش اینقدر با دیدن هرنوع حق كشی، خونم به جوش نمی آمد و واكنش نشان نمی
دادم و برای خود و خانواده ام، مشكل و محدودیت و تهدید و خطر درست نمی
كردم. اعتراف میكنم گاهی خواسته ام «جرزنی» كنم.خواسته ام بیخیال باشم.
خواسته ام واقعیتها را نبینم. مثل دیگران زندگی كنم. گاهی سعی كرده ام
بگویم «بمن چه؟» اما درست زمانی كه فكر كرده ام موفق شده ام بزنم به جاده
بیخیالی، تو مرا درست وسط جاده هایی قرار داده ای كه كامیون «واقعیت» از
روی «نعش بیخیالی» من عبور كرده و هوشیاریم را بیرحمانه بازگردانده است.
خدایا!
«مستی» و «بیخیالی» را از من دریغ كرده ای. وقتی تو نخواسته ای خواب آلود
و بیخیال باشم، صدها جرعه شراب هم مرا بیخیال نمی كند، بلكه حتی «دیگر
شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمی برد»! تصویر ظلمی كه دیده ام، تا بیانش
نكنم و ننویسم، لحظه ای ذهنم را راحت نمی گذارد. نمی گویم تو 24 ساعته
مشغول ذهن منی. اما مطمئنم تو آنچنان تكثری داری كه به تعداد همه
مخلوقانت، در همه آنها تكثیر شده ای و هر كدام را به نوعی رصد یا هدایت می
كنی. هشدار می دهی. در چاه می اندازی. گریه شان را در می آوری. و نازشان
را می كشی. این چیزی است كه مرا عاشق تو كرده. هر كار تو زیباست. خود خود
زیبایی است.
خدایا!
تو میدانی كه این اولین بار نیست برای بیان حق و دفاع از راستی، خسران و
بدبختی و گرفتاری و آوارگی را به جان خریده ام. تو میدانی در زمانه ای كه
رئیس جمهور خاتمی «احوالپرسم» بود، از هر فرصتی استفاده می كردم تا «درد
مردمی» را كه با من سخن گفته بودند، به او منتقل كنم و با اظهار حقیقت،
برخی از متمّلقان و اطرافیان، از من خشمگین می شدند و بالاخره سالها خانه
نشینم ساختند. تو میدانی سالها انزوا و «تحریم» را به جان خریدم و تحمّل
كردم فقط برای آنكه قادر نبودم و نمی خواستم لحن صریح و حق طلبانه ام را
تغییر دهم. این صراحت و حقیقت گویی، همیشه برای عده ای تلخ و ناگوار است.
و به جای اصلاح خود، سعی می كنند آینه حقیقت گوی را بشكنند.
خدایا!
گاهی شكوه دارم كه چرا مرا آینه صفت ساختی و چرا هیچگاه مرا از انعكاس
صریح بی عدالتی ها و ظلمها معذور و بازنشسته نمی كنی. دیده ای كه گاهی
پرخاش كرده ام و حتی كفر گفته ام. ولی دوباره نادم و پشیمان به درگاهت
بازگشته ام و بر عادت و سیاق قبلی خود بوده ام. و می بینم جوهره ای كه تو
از وجود من ساخته ای و خواسته ای، همین «عذاب شیرین حقیقت گویی» بوده و
نگذاشته ای لحظه ای از مسیر آن كناره بگیرم و جا بزنم.
خدایا!
این روزها كه از مأمن و خانه و كاشانه خود دور مانده ایم و از تهدید
«بازداشتهای فله ای» مأموران نایب امام زمان(!) خانه بدوشیم، بیشتر از
همیشه به این اندیشه میكنم كه آیا باید چشم بر آن خیانت آشكار و آن حق كشی
بزرگ می بستم؟ آیا باید بر چشمان بازمانده و معصوم «ندا» و جسم تیرخورده
جوانان نازنین دیگر، چشم می بستم؟ آیا باید بر آنهمه بی عدالتی كه با نام
تو و دین تو، بر مردم كشورم می رود، چشم می بستم؟ خدایا من در نگاه آخر
«ندا» تماما" زیبایی دیدم. عشقی را دیدم كه «ناتمام» ماند. بُهتی را دیدم
كه از اینگونه پایان ناگهانی و معصومانه زندگیش داشت. «زیبایی تو» را در
آن چشمهای نیمه باز دیدم و نتوانستم بر بی عدالتی رهبران چشم ببندم و چیزی
نگویم و ننویسم. میدانم با این نوشتن، خشم «خدایان زمینی» را برانگیخته
ام. ولی خوشحالم بی خاصّیت نبوده ام و صدایی بوده ام از مردمی كه «حق» خود
را خواسته اند و به ناحق كشته می شوند. ربوده و زندانی و شكنجه می شوند.
اینان همگی بندگان تو هستند كه چنین مورد ستم قرار می گیرند. می دانی كه
به دفاع از بندگان تو و هموطنان خود نوشته ام و می نویسم و از عقوبت
نوشتنم ترسی ندارم.
خدایا!
این روزها در «مملكت خویش» غریبه و سرگردانیم. كشورم امن نیست. برای بیان
حقیقت باید مخفی باشیم و بدنبال جای امنی بگردیم. اینهمه را در راه تو
كردم و میدانم كسی كه با تو معامله میكند، حتی اگر زندانی و اسیر و كشته
شود، ضرر نخواهد كرد. در سرزمین مادری غریبه و سرگردانیم اما هنوز در
سرزمین توئیم كه نهایتی ندارد و تا در حصن امن تو هستیم، عذابی نخواهیم
دید مگر آنكه تو بخواهی.
خدایا
در آخر این نجواهای غریبانه، بگذار در حضور مردم و خوانندگانم با تو
«اتمام حجت» كنم. جلوی همه اینها بگویم هر كجا هستم، صاحبم تویی. بنده ات
را هر طور كه می خواهی و می فرمایی به «دامان امن» خود راهنمایی كن.
فرزندانم را از گزند دژخیمان گروگانگیر در امان بدار. خدایا اگر راضی شوی
به دلبندانم آسیبی برسد، جلوی همین مردم از تو شِكوه میكنم و دردهایم را
مقابل همین مردم می گویم. میدانم كه تو مثل خدایان زورگوی زمینی نیستی و
تحمل شنیدن انتقاد و حتی كفر بندگانت را داری و داغ و درفش و جلادان بیرحم
را به سوی آنها روانه نخواهی كرد. هرچند اینها همه این ستمها را به نام تو
می كنند.
خدایا!
به من كمك كن به حقیقت جویی و حقیقت گویی ادامه بدهم. و عاقبتم را ختم به
خیر و با عزّت قرار بده. صمیمانه دوستت دارم و عاشق همه تقدیرها و
تدبیرهایت هستم. میدانم هرچه شود، توبسیار بزرگتر از همه این خدایان زمینی
هستی و برای من و خانواده ام سرنوشتی نیكو تقدیر میكنی. چرا كه «هرچه از
دوست رسد نیكوست».
خواننده عزیز!
«انتشار» یا «ترجمه» و «تكثیر» این مطالب، كمكی است به جنبش اعتراضی مردم ستمدیده ایران.
بنابراین از هر امكان و روزنه ای برای نشر یا ترجمه آن استفاده كنید و
«سهم» خود را در این حركت سبز كه با
www.babakdad.blogspot.com
